جور واجور

سه جور آدم توی دنیا وجود داره.

جور اول

جور دوم

جور سوم.

هر سه جور هم ناجور هستن.

نامه ای به فیلی

سلام.خوبی فیلی خان بی معرفت؟ایام به کام هست؟اینجا هم خبری نیست جز ملال دوری شما.بیشتر از یک سال و نیم میشه که از پیش ما رفتی.ازت خیلی بدم می اومد.حتی از شیرین پلو  هم بیشتر.اما نمیدونم چرا اینقدر دلم برات تنگ شده.با اینکه هر وقت تو توی وب گپ می نوشتی،همه تو رو بیشتر از من تحویل می گرفتن و من حسودی می کردم،اما خیلی دوست دارم برگردی و دوباره با هم بنویسیم.نمیدونم اصلا توی دهات جنگلی شما اینرنت پیدا میشه که این نامه من رو بخونی یا نه،اما تو بخون و برگرد.اصلا با فیلناز برگرد.قدمش روی چشمام.برگرد و دوباره بیا هی من رو مسخره کن.برگرد و هی غر بزن.برگرد و هی من رو اسکول کن.هر کاری که دوست داری بکن.فقط برگرد.همین.

به فلیناز سلام برسون.البته با حفظ شئونات اسلامی.

تجربه یک داغ دیده

با یک دست فقط یه هندونه بردارید.

اینرو جدی می گم و اصلا هم باهاتون شوخی ندارم.حتی شما دوست عزیز....

دوران نامزدی=دوران انتخابات

دوران انتخابات درست مثل دوران نامزدی هست.

نمیدونی چقدر دوست دارم=خدمتگزار ملت.

تو اولین عشق من هستی=ما به آبادانی می اندیشیم.

تو تنها ستاره آسمون دلمی=صداقت در گفتار.

هر کاری که بخوای برات می کنم=عدالت گستر.

و در نهایت...........شش ماه بعد...........طلاق.....

جوانه

جوانه میزنم

زیر باران نگاهت.

رگبار بزن.

فیس بوق

اگر از این آواتارهای داف بازار و عکس با اسب و سفینه و پورشه،چوب اسکی و سفر خارجه و شونصدتا زبان خارجی بلد بودن اهالی سرزمین فیس بوق گذر کنیم،از یه چیز نمی تونم گذر کنم.این استاتوس یا همان شرح وضیعت های عارفانه حکیمانه عاشقانه عاقلانه پندانه خوشگلانه کوروشانه شریعتیانه و....

اگر همه ما این همه حرفای زیبا و قشنگ رو بلدیم که در فیس بوق می نویسیم،پس چرا یه اپسیلون رنگ و بوش رو توی واقعیت نمی بینم.از خودم گرفته تا همه.

همه کلی حرفای حکیمانه در فیس بوق می نویسیم اما دریغ از یک ذره نمایش آن حرفا در واقعیت.

و لذا شما را بعد از پروای الهی،همانا سفارش می کنم به اینکه هات چاکلت نوش جان فرمایید و بعد از قلوپ اول بگوید،زندگی دو روزه،اگه حال نکنی،یه جاییت بدجور می سوزه.

جای حق

می گن خدا جای حق نشسته.

پس خدا هم اشغالگر است.

جون خدا شوخی کردماااا.نزنی سوسکمون کنی.

دلتنگی

به این فکر می کنم که اگر همین عقل و حواس رو در سن بچگی داشتم چقدر خوب بود.خیلی از عزیزان در دوران بچگیم بودن که بدون اینکه قدرشون رو بدونم،بدون اینکه متوجه باشم که یکروزی نخواهند بود،از کنارشون با حال و هوای بچگی گذر کردم.و حالا فقط سایه ای از خاطرات و کلی دلتنگی از اونا برام باقی مونده.کاش همون روزا میدونستم که یکروزی همچین حالی خواهم داشت.

پی گپ:به معنای بازگشت نیست.فقط گاهی از روی دل تنگی دوست دارم بنویسم.